کتابی که خوب نوشته شده و مضمون آن با فرم آن همخوانی بسیار دارد و طرح مسألهاش عالی است اما یک کم پایان کارش سخت است.
بعد چند تا کار درخشان مصطفی مستور همچون روی ماه خداوند را ببوس و استخوانهای خوک و دستهای جزامی و من گنجشک نیستم و عشق روی پیاده رو (البته این کتابهای آخریش زیاد به دلم نچسبید) نه این که ازش هیچ خبری نشد!
آقا بعد چندتا کار رضا امیرخانی همچون ارمیا و من او و از به و داستان سیستان و قیدار و بیوتن و جانستان و کابلستان و نشت نشا و سرلوحهها و .... نه این که دیگه از رضا امیرخانی هیچ خبری نشد!
خیلی دلم میخواهد بدانم این دو نویسنده در این سن میانسالگیشان و در این دهه چهل و پنجاه زندگیشان چه گونه به زندگی مینگرند؟ آیا مستور در افکار فلسفیانه خودش غرق شده و رضا همچنان به دنبال قیدار قصههایش میگردد؟ درباره دنیا چه فکر میکنند؟ خب اینها هم بالاخره افکاری است.