فروغ خدایی

 

به کوی رضا جان صفا می پذیرد                                          در اینجا فروغ خدا می پذیرد

تو ای بینوا ، رو سوی رضا کن                                    که این پادشه ، خوش گدا می پذیرد

به پا بوس او رو که زوار خود را                                             سر خوان جود و عطا می پذیرد

بود رحمتش بی کران همچو دریا                                         هم آلوده ، هم پارسا می پذیرد

اگر دردمندی بیا بر در او                                                      که هر درد اینجا شفا می پذیرد

خدا را به او خوان و خواه آنچه خواهی                                  که ایزد به پاسش دعا می پذیرد

امید دل من ، به من کن نگاهی                                          که جان از نگاهت صفا می پذیرد

بخواه از خدا تا ببخشد گناهم                                             که تو آنچه خواهی خدا می پذیرد

 

                                    در آتش بسوزان شفق هر هوی را

                                    که جانان دل بی هوی می پذیرد

 

 

 

به یاد خـــدا دل صـــفا می پـــذیرد

و هم رنگ و بوی ولا می پـــذیرد

به عشق ولایت چو دل با صفا شد

دل با صــــفا را  خــدا می پـــذیرد

ز رنگ و ریا پاک کن خانه دل

 که خالق دل بی ریا می پذیرد

هوس دشمنت باشد از آن بپرهیز

که خالق دل بی هوا می پذیرد

بیا نغمه سرده تو ای راهی نور

خدای احد را صدا کن تو با شور

که شیطان فاسد بگردد ز تو دور

خدا قلب فاسد کجا می پذیرد

دو چشمان پر از اشک شوق لقا کن

امام زمان از ته دل صدا کن

وفادار باش آن امام زمان را

که مهدی دل با وفا می پذیرد

دلت را به انوار حق آشنا کن

خدای جهان را دمادم صدا کن

به حاجت دو دستت به سوی خدا کن

که ایزد ز تو این دعا می پذیرد


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۳ساعت ۹:۰ قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

دوستی داشتم که روزی با هم در دانشگاه راه می رفتیم البته نه با هم که من پشت سر او. در کنار مسجد دانشگاه نمایشگاه کتابی راه اندازی کرده بودند. دوستم را دیدم که ناگاه به سمت محل برگزاری نمایشگاه دوید و یک بند از این نقطه به نقطه دیگر جا به جا می شد. یعنی ندانستم چگونه در 5 دقیقه تمام نمایشگاه را در نوردید. جالب بود تا به حال این چنین اشتیاقی به کتاب را ندیده بودم.


برچسب‌ها: صحنه زندگی
+ منتشر کرده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۹ساعت ۱۱:۲ قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

به قول آقای نیلفروشان هیچ چیز جای عبادت های عام و کلی را نمی گیرد

به قول ایشان آدم به برخی از عبادت های عام(یعنی مستحب) جای عبادت واجب نمی شود اما انسان بعضی وقت ها به یک عبادت عادت می کند و همین عادت کردن دیگر رشد را از انسان می گیرد

عادت به عبادت

عبادت به عادت

مثالش را هم این زد: یک نماز جماعت واجب/مستحب/مکروه و حرام داریم و مثالش را هم زد و این خیلی جالب است و این خود نشانه وسعت دید آقای نیلفروشان است:

وی با بیان اینکه عبادات عام به هیچ عنوان جایگزین عبادت خاص نمی‌شود عنوان کرد: گاهی شیطان انسان را به مستحبات مشغول می‌کند برای آنکه عبادت واجب را در نظرش کم جلوه بدهد و موجب غفلت انسان از عبادت واجب بشود.

 

حجت‌الاسلام نیلفروشان در توصیف عبادت عام افزود: اگر انسان به انجام یک عمل خاص عادت کرد این عمل موجب رشدش نمی‌شود و رنگ و بوی نفسانیت می‌گیرد، انسان برای رشد در عبادت باید از اسارت نفس رها بشود.


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۹ساعت ۱۰:۵۰ قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

روزی از خواب برخاستم و خود را در آینه نگریستم. در میان ریش‌های سیاهم یک موی سفید را دیدم. دلم خواست خوب نگاهش کنم مویی که نشان از گذر عمر داشت. مویی که نشان از پایان دوران جوانی داشت. بارها خود را در آینه نگریسته بودم بارها خود را در آینه یافته بودم اما آن بار ... اما انگار یک نگاه تازه‌ای بود بیا تا جوانم بده رخ نشانم که این زندگانی وفایی ندارد... آه من قلة الزاد
برچسب‌ها: صحنه زندگی
+ منتشر کرده در جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۰۹ساعت ۲۱:۵۹ بعد از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

سلام

آقا این چند وقت این قدر مطلب به ذهنم آمده که بنویسم عنوان هاش

یکیش مثلا

معلم در برابر شاگرد شاگرد در برابر معلم

یکیش

دیدن مجله مر نویسنده را

یکیش

اصلا فکر نکردن این که روزی معلم شود

یکیش

آه چه بسیار مطلب در ذهن داشتم

انگار از یادم رفته است

نمی دانم این همه مطلب توی ذهنم بود اما حالا چه کنم؟


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۹ساعت ۱۶:۷ بعد از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

17 داستان کوتاه که نمی دانم از کجا آب خورده است

و جذابیتش از کجاست

اما هر چه هست خیلی بهتر است

ادامه مطلب ادمه مطلب ادامه مطلب .... ادامه مطلب ادامه مطلب ادامه مطلب


برچسب‌ها: درباره داستان
اگر خواهانید ادامه مطلب در این لینک است....
+ منتشر کرده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۹ساعت ۱۶:۴ بعد از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

من یک بار شاهد صحنه ای بودم که کسی گوشی اش را گم کرده بود و دیدم که چه کسی برداشت اما نتوانستم به او برسم، واقعا لحظات مهیبی است. نمی دانم بری ما که دل به دنیا بسته ایم این طور است یا نه برای همه واقعا سخت است یک باره 200 هزار تومان یا همچو چیزی از کف انسان برود!


برچسب‌ها: صحنه زندگی
+ منتشر کرده در جمعه ۱۳۹۳/۰۶/۲۸ساعت ۹:۳۶ قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

خداوند در قرآن یک عینکی را به انسان گفته بخر که اگر گوش شنوا داشته باشد هم برای خوشبختی خودش و دیگران در دنیا و آخرت به درد می خورد و این شما و این هم عینک تمدن با تخفیف ویژه: سوره مبارکه طه: وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَى ﴿۱۳۱﴾

فولادوند: و زنهار به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم [و فقط] زيور زندگى دنياست تا ايشان را در آن بيازماييم ديدگان خود مدوز و [بدان كه] روزى پروردگار تو بهتر و پايدارتر است.

مکارم: و هرگز چشم خود را به نعمتهاي مادي كه به گروههائي از آنها دادهايم ميفكن كه اينها شكوفه‏هاي زندگي دنياست و براي آنست كه آنان را با آن بيازمائيم و روزي پروردگارت بهتر و پايدارتر است.

خرمشاهی: به چيزى كه اصنافى از آنان را به آن بهره‏مند گردانده‏ايم چشم مدوز كه تجمل زندگى دنيوى است تا سرانجام آنان را بدان بيازماييم، و روزى پروردگارت بهتر و پاينده‏تر است‏.


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در جمعه ۱۳۹۳/۰۶/۲۸ساعت ۹:۲۶ قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

پس از دوباره رفتن به سراغ خوش نشین، خوش نشین خوش در دلم نشست. کتابی که ابتدا من را نگرفت و یک نوع روز مرگی در آن دیدم .علی موذنی زیبا و روان می نویسد. در این کتاب شخصیت هایش را آهسته آهسته معرفی می کند و کارهایشان را تحلیل می کند و ما را با خود همراه می کند تا با کشمکش خرید یک خانه و درگیری مادرزن و داماد آشنا شویم. خوش نشین برای بار دوم به دلم خوش نشست، پسندیدمش. طرح جلد کتاب که خود نشانه ای برای زیرکی طراح کتاب است. درد و دل های پری با قاب عکس محمود! درگیری مهرداد با خودش! رویای خرید خانه! روابط عاشقانه بهار و مهرداد و عقیلی؟ که انگار نقش یک شیطان را بازی می کند و شاید هم شیطان نباشد اما خلاصه هر چه هست عامل از هم پاشیدگی خانواده مهرداد می شود. نکته زیبایی که داستان داشت این بود که منولوگ های شخصیت های داستان با خودشان جالب بود. منولوگ هایی که هر بار عوض می شد و در واقع داستان را دانای کل می کرد اما به نحو خاصی این منولوگ ها قرار داده شده بود در داستان. هر شخصیتی در حال و هوای خود گاه نکته ای دارد با خود یا با دیگران، تکه ای توصیفی چیزی می گوید و درونش را برای خواننده بیرون می ریزد، .بخوانیدش اگر تازه ازدواج کرده اید و خاصه اگر به دنبال خانه هستید. شاید کمکتان کند. البته باید گفت که کتاب درباره خرید خانه نیست. بلکه نقش یک مادرزن احساسی را که با داماد زندگی می کند نشان می دهد اما در کل بد نبود. ولی کلا تجربیات زیادی از این داستان یاد می گیرد.


برچسب‌ها: درباره داستان
+ منتشر کرده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۳۰ساعت ۹:۵۷ قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

جهاد

چه واژه سنگینی است

یجاهدون فی الله

لایستوی القاعدون و المجاهدون

بگذریم

بهتر است بگذریم


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۶ساعت ۲۱:۲۲ بعد از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

مطالب قدیمی‌تر