پس از دوباره رفتن به سراغ خوش نشین، خوش نشین خوش در دلم نشست. کتابی که ابتدا من را نگرفت و یک نوع روز مرگی در آن دیدم .علی موذنی زیبا و روان می نویسد. در این کتاب شخصیت هایش را آهسته آهسته معرفی می کند و کارهایشان را تحلیل می کند و ما را با خود همراه می کند تا با کشمکش خرید یک خانه و درگیری مادرزن و داماد آشنا شویم. خوش نشین برای بار دوم به دلم خوش نشست، پسندیدمش. طرح جلد کتاب که خود نشانه ای برای زیرکی طراح کتاب است. درد و دل های پری با قاب عکس محمود! درگیری مهرداد با خودش! رویای خرید خانه! روابط عاشقانه بهار و مهرداد و عقیلی؟ که انگار نقش یک شیطان را بازی می کند و شاید هم شیطان نباشد اما خلاصه هر چه هست عامل از هم پاشیدگی خانواده مهرداد می شود. نکته زیبایی که داستان داشت این بود که منولوگ های شخصیت های داستان با خودشان جالب بود. منولوگ هایی که هر بار عوض می شد و در واقع داستان را دانای کل می کرد اما به نحو خاصی این منولوگ ها قرار داده شده بود در داستان. هر شخصیتی در حال و هوای خود گاه نکته ای دارد با خود یا با دیگران، تکه ای توصیفی چیزی می گوید و درونش را برای خواننده بیرون می ریزد، .بخوانیدش اگر تازه ازدواج کرده اید و خاصه اگر به دنبال خانه هستید. شاید کمکتان کند. البته باید گفت که کتاب درباره خرید خانه نیست. بلکه نقش یک مادرزن احساسی را که با داماد زندگی می کند نشان می دهد اما در کل بد نبود. ولی کلا تجربیات زیادی از این داستان یاد می گیرد.
برچسب‌ها: درباره داستان
+ منتشر کرده در پنجشنبه 1393/05/30ساعت 9:57 قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

جهاد

چه واژه سنگینی است

یجاهدون فی الله

لایستوی القاعدون و المجاهدون

بگذریم

بهتر است بگذریم


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در یکشنبه 1393/05/26ساعت 9:22 بعد از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

سال های سال تلاش کرده بود تا حالا رسیده بود به جایی که همه شهر او را یک محقق و پژوهشگر می دانستند. چه قدر شوق. چه بسیار خواستن. چه دل هایی که داده بود. چه نقشه ها. با خود گفته بود اگر به این جایگاه برسم دیگر چیزی نخواهم. اما حالا انگار که تنها یک پله بالا رفته و انگار که آرزوهای دیگری هم می توان داشت به غیر از مرگ.


برچسب‌ها: صحنه زندگی
+ منتشر کرده در یکشنبه 1393/05/12ساعت 12:33 بعد از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

گوهر ولای تو به طینت من بود ای صنمم

ذکر خوب نام تو عبادت من بود ای صنمم

 

تو دلبر جانانه، من عاشق و دیوانه

تو شمع ولا و من، بر گرد تو پروانه

 

امام رضا، امام رضا:

گره خورده این دل بر مویت

به هوای جلوه رویت

 

جز هوای کوی تو، به قلب و دلم نکنم هوسی

کافرم اگر به غیر یاد تو من بکشم نفسی

ای آرزوی دل ها، من بنده و تو مولا

 

دل با تو شود آرام، آرام دل زهرا

 

من مال توام، ای تاج سرم

جز کوی تو من جایی نروم

 

امام رضا امام رضا:

گره خورده این دل بر مویت

به هوای جلوه رویت

 

هر زمان اسیر و مست ز جرعه باده نام توام

شاه عالمم که من غلام غلام غلام توام

 

من مهر ولا دارم، گر بار خطا دارم

در روز قیامت هم شادم که رضا دارم

هر کس که شود بیمار رضا

والله شود دلدار خدا

امام رضا امام رضا: گره خورده این دل بر مویت .....


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در یکشنبه 1393/05/12ساعت 12:16 بعد از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

به همین سادگی ماه رمضان رو به پایان یافتن است

با افطارهایش

با افطارهای غزه خونی اش که معلوم است

با خستگی ها

با تشنگی ها

و فردا هم راهپیمایی روز قدس

دعوت از دیگران برای افطار و دعوت شدن خود برای افطار این مرا کمی اذیت کرد

و بارهایی که بر روی دوش انسان سنگینی می کند از دنیا تا آخرت را می گویم


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در پنجشنبه 1393/05/02ساعت 10:7 قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

بسم الله

باور نمی‌کرد ماهِ مبارک به این زودی از نیمه‌ هم گذشته باشد و رسیده باشد به شبِ اولِ شب‌های قدر. از تو پنجره‌ی اتوبوس دید که مردی با موتور ازشان سبقت گرفت و سیگار به دستش بود. پیرمرد نبود و جوان هم نبود. اما تو چشم‌هاش که نگاه کرد گستاخی خاصی آشکار بود. اتوبوس از پارکِ شهید رجایی راه افتاده بود و تا بخواهد برسد به خانه‌ اصفهان مسیرِ طولانی‌ای در پیش داشت. دستش را به میله‌ی بالای سرش گرفته بود و تا نگاهش می‌افتاد به پیرمردی که به تازگی جای خود را به او داده بود، صورتش را می‌چرخاند..

تبلیغات برگزاری مراسمِ شبِ قدر خیابان‌های شهر را پر کرده بود. در این میان بعضی از اسم‌ها بدجور به هوس‌اش می‌انداخت که سری بزند به آنجا و از فیض مداح و سخنرانِ محترم استفاده کند. اسم‌هایی از قبیل فلانی و بهمانی که از مداحان شهیر بودند و دیگر این روزها آوازه‌شان کشوری شده بود. همچنان بنرهای تبلیغاتی مختلف شهر را از جلوی دیدگانش عبور می‌کرد، به اسم یکی از بهترین مداحان کشوری و سخنران کشوری برخورد. تصمیم خودش را گرفت. اولین شبِ قدر را باید آن‌جا می‌گذراند.

در همین فکرها بود که رسید به ایستگاه شریف و باید آن‌جا پیاده می‌شد از اتوبوس. با چندتا ببخشید گفتن و تنه زدن به مردم راه خود را از لابه‌لای جمعیت باز کرد و خود را انداخت پایین. حالا باید راه کوتاه، اما گرم و عطش‌افزا تا خانه را پیاده طی کند. برقِ آفتاب همه‌جا دنبالش بود و سایه کم. با این فکرها بود که خود را به خانه رساند و زیر سرمایِ کولر، کمی خود را دل‌داری داد...

* * *

مسجد خلوت بود و حاج‌آقا که هیکل درست و درمانی داشت برای خودش دعایِ ابوحمزه را می‌خواند. کم کم جمعیت واردِ مسجد می‌شدند و آن عقب‌ها می‌نشستند. کسی جرأت نمی‌کرد بیاید جلو. انگار می‌ترسیدند از شناخته شدن؟ یا عقب‌ مقب‌ها راحت‌تر بودند؟ برای احوال‌پرسی یا خبر گرفتن از هم‌دیگر؟ نمی‌دانست. جلوی حاج‌آقا دو سه صف خالی بود اما بی‌اختیار مرزِ نشستن آنجا تعیین شده بود که حاج‌آقا نشسته بود و داشت برای خودش دعا را می‌خواند...

مسجد هنوز پرِ پر نشده بود و گمان نمی‌کرد بیش‌تر از این بیایند. می‌توانست بقال و نانوا و سبزی‌فروش و ... محله را  لابه‌لای مردم بیابد و برود باهاشان احوال‌پرسی کند. ساعت 1 شده بود و حاج‌آقا که از ساعت 10 و نیم شروع کرده بود به ابوحمزه خواندن پشتِ میکروفون گفت:

« با عرضِ قبول طاعات و عبادات همه‌ی مومنین و مومنات. انشاالله در این شبِ عزیز دعا برای خستگان از دوا و درمان و دکترجواب‌کرده‌ها فراموش‌تان نشود. امشب دو رکعت نماز دارد که در هر رکعت بعد از حمد، هفت‌ مرتبه سوره‌ی قل هو الله احد را می‌خوانید. انشاالله من می‌روم، ساعتِ سه بر می‌گردم برای دعایِ قرآن به سر و شما تو این مدت با جوان‌ها و دعاخوان‌ها دعای جوشنِ کبیر را بخوانید و انشاالله آقای گلزار و آقای رسولی عزاداری‌هایتان را بکنید من که برگشتم دعایِ قرآن به سر را برگزار می‌کنیم...»

به حاج‌آقا نگاه کرد که لبخند بر لب از میان جمعیتی که یکی در میان برایش بلند می‌شدند عبور می‌کرد و می‌رفت برای تجدیدِ قوا. بالاخره ابوحمزه خواندن کلی توان انسان را می‌گیرد. می‌خواست تکبیر دو رکعت نمازی که حاج‌آقا توصیه کرده بود را ببندد که یک‌هو صدای آشنایی به گوشش رسید:

- بسم ... الله.... الرحمن... الرحیم... علی یا علی... علی ای...

هرکس مهر و ولای مرتضی در دل ندارد.... / کشتی طوفانی‌اش در

درویشِ محله‌ بود. با همان هیأتِ همیشگی. عبایی بر دوش و صورتِ آفتاب سوخته‌اش و صدایی که چندان باز نبود اما از صدای بعضی از مداحانِ مسجد بهتر بود...

- امشب شبِ شهادت علی(ع) است. آی مرد و زنِ شب‌زنده‌دار...

بعد هم مردم را مهمان روضه‌ای از امام علی(ع) کرد و بعد هم گریزی به کربلا زد. همه‌اش خیال می‌کرد الان است که درویش مانند همه‌ی روضه‌خواندن و پرسه‌زدن‌هایش تو کوچه بگوید «به من هم کمکی بکنید» اما نگفت و خوشحال شد از این استغنای درویش در شبِ قدر و تویِ دلش به او آفرین گفت.

درویش که روضه‌اش را تمام کرد، نوبت ریش‌سفید مسجد که چندان ریشی هم به صورت نداشت بود که میکروفون را به دست بگیرد و بگوید:

- تقاضا می‌کنم از کسانی که می‌توانند دعای جوشن‌ِ کبیر بخوانند، بلند شوند بیایند جلو. ببینیم اگر ده نفر هستند، نفری ده‌تا بند بخوانند، اگر بیست نفر هستند، نفری پنج‌تا بند بخوانند... پا بشوید بیایید جلو...

نگاهش ریش سفید را دنبال کرد و دید که راه افتاده بوده است توی مسجد و چند نفر را هدایت کرد به سمتِ جایگاه خواندنِ دعا.

ده دوازده نفری جمع شده بودند. شروع کردند به خواندن دعا. هرکدام در حالتی می‌خواندند. مداحِ اول مسجد ده بند را که خواند، همان ریش سفید بلند شد و میکروفون با پایه‌اش را از جلوی مداح برداشت و روبروی نفر بعدی گذاشت. بعدی اصلا صدا نداشت اما بی‌غلط می‌خواند. یکی صدا داشت اما پر از غلط می‌خواند. جمعیت دعاخوان را سیر می‌کرد که تشکیل یک مجموعه‌ با انواع لهجه‌ها و انواع خواندن‌ها را داده بود. از بس این طرز دعا خواندن تنوع داشت هیچ خسته نشد. پری‌شب اولین شب از شب‌های قدر را در یکی از مساجد مهم شهر به سر برده بود. اما آن‌طور که فکر می‌کرد کولاک نکرده بود و از خودش اشک نگرفته بود. وسط‌های دعا خسته شده بود و چند بند از دعای جوشن را هم خواب برده بودش. هیچ فکر نمی‌کرد شلوغی جمعیت این‌قدر تو ذوقش بزند. اما زده بود. اول که وارد شده بود، احساس کرده بود مجلس بیش از حد معمولی‌اش جمعیت دارد. فکر کرده بود حتما آن جلوها جا پیدا می‌شود. اما اشتباه بود. اصلا دلش می‌خواست از همان جا برگردد به مسجد محله‌شان اما وسیله نداشت و نمی‌دانست پیش رفیقِ دیرینه‌اش که او هم عاشق مداح جلسه بود چه‌طور این خواسته را مطرح کند. پذیرایی میان دعا تا نصف مجلس بیش‌تر نرسیده بود و او که سرش از سر و صدا درد گرفته بود و می‌خواست با خوردنِ زولبیا بامیه کمی خود را آرام کند و بیش‌تر حواسش به دعا باشد تا پذیرایی ناکام مانده بود... هر جور بود شبِ اول را گذرانده بود. جا نبود و مداح تاتوانسته بود کش‌اش داده بود و بر خلاف آنچه که می‌پنداشت اشک کمی از چشمان‌اش سرازیر شده بود... پس از آن با خود عهد کرده بود که برای این طور مراسم‌ها جایی که اسیر کسی بشود که نتواند او را برگرداند نرود. بماند خانه یا برود یک مجلسِ ساده‌تر اما آزادتر...

کم کم دعا به پایان می‌رسید و حاج‌آقا که خستگی خود را در کرده بود، با صلوات حاضران قدم در مسجد گذاشت که مراسمِ شب بیست و یکم را با قرآن به سر به پایان برساند...

 


برچسب‌ها: داستان
+ منتشر کرده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 10:32 قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد


برچسب‌ها: دیگران
+ منتشر کرده در چهارشنبه 1393/04/11ساعت 11:30 قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

خب بالاخره باید بگویم و اگر هم نگویم شما خواهید فهمید اصلا مگر کسی کار خیر را از دیگران پنهان می کند بعله پس می گویم که مجلس عقد این حقیر سراپا تقصیر و بانو بر اساس مذاکرات انجام شده انشاالله در تاریخ 23 خردادماه جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی مطابق با نیمه شعبان برگزار می شود، انشالله پیام های تبریک شما را پذیرا هستیم.

آدرس جهت حضور در مجلس: اصفهان. چهار راه اصلی. فرعی دوم. تالار بغلی

هر که هوایی نپخت ، یا به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان ، چون برود خام رفت
 
مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت ، خانگه عام رفت

 


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در جمعه 1393/03/02ساعت 9:56 قبل از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

فکر می کنم هر چه از اعمال و کارهای نیک و خیر در قالب کمیت بیاید دیگر نباید رویش حساب کرد که خیلی ها متأسفانه این کار را می کنند: مثال:

طرف 60 جلد کتاب نوشته است!

بنده خدا 10 جزء حفظ است!

نماز شبش 28 دقیقه طول می کشد!

300 هزارتومان کمک به مسجد کرده است!

نفر 1 ام مسابقات بیسان است!

30 رکعت نماز مستحبی خوانده‎ام

و ... بشمارید الی نهایه

اما کیفیت و خلوص عمل که چه قدر کم پیدا می شود

 


برچسب‌ها: دلنوشت
+ منتشر کرده در شنبه 1393/02/27ساعت 6:11 بعد از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

سلام آقا ما ناموس گلدکوئست را هم یافتیم

یعنی داشتم همین طور توی وب گردشی می کردم که دیدم ای دل غافل صاحب نیوز ناموس کوئست را منتشر کرده اما عجب متنی بود. چه روانشناسی و چه مدیریت مخاطب زیبایی دارند بر و بچ هرمی و ما باید از ایشان بیاموزیم. اما به تازگی یک سری شرکتهای شبکه ای دارای مجوز آمده اند که طی تحقیقات من اکثر مراجع کار آن ها را غیرشرعی خوانده اند، حالا به این موضوع کاری نداریم اما روش هایشان کپی پیست روش های گلدکوئست است و خب خوب است دیگر آدم این ها را بداند:

به گزارش خبرنگار صاحب نیوز، گلدکوئست در لغت به معنی جستجو برای طلا است و نام شرکتی هرمی است که با ادعای تجارت الکترونیکی، به جذب مشتری برای شرکت و فروش سکه کلکسیونی می پردازد. با عضوگیری و اضافه کردن زیرمجموعه ها، شرکت مبلغی به عنوان پورسانت به شما و بالادستی های شما پرداخت می کند و ادعا می کند که سود کلان و سرشاری را عاید شما و زیرمجموعه هایتان می کنند. اما نکته مهم عملی نبودن پلان کاری در این سیستم آن است که با توجه به اینکه هر کس باید دو نقر دیگر را وارد این تجارت کند پس از ۳۲ مرحله یا level تعداد زیرمجموعه های یک فرد به بیش از ۸ میلیارد نفر می رسد، یعنی دقیقا ۸،۵۸۹،۹۳۴،۵۹۲ نفر!

http://sahebnews.ir/79818/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D9%88%D8%A6%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B2%D9%88%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D8%AF%DA%A9.htm

ادامه مطلب در ادامه مطلب!


برچسب‌ها: دیگران
اگر خواهانید ادامه مطلب در این لینک است....
+ منتشر کرده در شنبه 1393/02/20ساعت 5:4 بعد از ظهر آن را حسین ابراهیمی |

مطالب قدیمی‌تر